یزدان سلحشور

آثار و نظرات "ی.س"شاعر , نویسنده , منتقد و روزنامه نگار

 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ دی ۱۳۸۸
 
چطور یک قصه را بنویسیم؟ (٣٣)
شکل‌گیری واقعیت در قصه [بخش سوم]


وقتی که درباره «تخیل» واقعی شده صحبت می‌کنیم و درباره ارزش «جزئیات» در باورپذیری روایت، اغلب فراموش می‌کنیم که این جملات خردورزانه بشدت کاربردی‌اند. بگذارید با «مثال» ادامه دهیم. فرض کنید دوستی، خویشاوندی، همکاری، در روزی گرم یا سرد، بارانی یا آفتابی یا صرفاً ابری به شما بگوید: «هی! شنیدی که تو هند، باد اونقدر شدیده که فیلارو می‌بره هوا؟» شما چه کار می‌کنید؟ مطمئنم که یکی از این سه کار را انجام می‌دهید: یا شروع می‌کنید به خندیدن یا عصبانی می‌شویدکه چرا «طرف» سر کارتان گذاشته یا با بی‌تفاوتی تکرار می‌کنید: «آره، آره!»؛ به هر حال شما چنین خبری را لطیفه فرض می‌کنید اما اگر روزنامه یا مجله‌ای را باز کنید و در صفحه حوادث آن این خبر را با تفصیلات زیر بخوانید، چه؟
«اینتر فاکس، دهلی: امروز در جنوب هند فیل‌ها مثل باران از آسمان باریدند! تلویزیون ملی هند، دقایقی قبل، صحنه‌هایی را نشان داد که حیرت ده‌ها میلیون هندی را برانگیخت. قصه از این قرار بود که پس از وزش گردبادی نیرومند در بخش جنوبی این کشور که باعث کشته، زخمی و ناپدید شدن لااقل پنج هزار نفر شد، مردم در حال فرار منطقه، چند فیل را دیدند که از آسمان به زمین سقوط می کردند! اولین اظهارات مقامات محلی حاکی از آن بود که گردباد در مسیر حرکت خود از پارک حفاظت شده «سیام» در 50 کیلومتری منطقه موردنظر، فیل‌ها را به هوا برده است. اما ساعاتی بعد مشخص شد که فیل‌ها از باغ‌وحشی در تایلند، توسط گردباد ربوده شده‌اند! مسافتی باورنکردنی برای سفری هوایی توسط فیل‌ها! تعداد این فیل‌های پرنده، به گزارش مسئولان باغ‌وحش تایلندی چهارتا بوده اما فقط سه تای آنها در هند به زمین آمدند؛ پدر و مادری مرده همراه با فیل جوان چهارماهه‌ای که با سقوط روی جسد پدر و مادرش زنده ماند و هم‌اکنون در یکی از باغ‌وحش‌های جنوب این کشور نگهداری می‌شود.»
فکر نمی‌کنم اگر این خبر را در روزنامه یا مجله‌ای بخوانید یا دوست، همکار، خویشاوندی پرینت خبر را از سایت آن روزنامه یا مجله گرفته باشد و برایتان بخواند، در اصل خبر شک کنید. چرا؟ چون خبر، حاوی منبع خبری است. وضوح دارد، باورپذیری دارد، جزئیات دارد. آنقدر این باورپذیری با جزئیات عجین شده که در پایان خبر، زنده ماندن فیل جوان چهارماهه شما را شوکه نمی‌کند. شما که باورکرده‌اید گردباد چند فیل را از باغ وحشی در تایلند به هوا برده و در هند به زمین انداخته، حتماً باور
می کنید که بچه فیل هم زنده مانده، آن هم صرفاً به این دلیل که روی جسد پدر و مادرش سقوط کرده! می‌بینید! به همین آسانی می توانید در «قصه»، «واقعیت» را جعل کنید! جعل‌کردن واقعیت به نحوی که باورپذیرتر از باورپذیرترین وقایع دور و برتان باشد، کار اصلی یک قصه‌نویس زبده است و این روش، فقط در قصه‌هایی مثل آثار رئالیست‌‌های جادویی امریکای لاتین، کاربرد ندارد بلکه واقعگراترین آثاری که به ذهن‌تان می‌رسد، از آن سود برده‌اند. از همینگوی پرسیدند: «چرا این همه مفاهیم جنبی و استعاری از رمان «پیرمرد و دریا» به دست می‌آید و تفاسیر متعددی بر آن نوشته می‌شود؟» جواب داد: «چون من یک دریای واقعی، یک ماهی واقعی، یک مرد واقعی خلق کردم.» و شما می‌توانید جای همه آن «واقعی»هایی که همینگوی گفت یک «جعلی» بگذارید یا نه، بهتر از آن، جای «خلق»، «جعل» بگذارید!
در قصه‌های کوتاه مارکز، البته «واقعیت» به آن شکلی که همینگوی تصویرش می‌کند، کمتر دیده می‌شود. مارکز به عنوان یکی از غول‌های «رئالیسم جادویی»، چیزهای خیلی عجیب را واقعی جلوه می‌دهد مثلاً کودکانی را که پس از خروج والدین‌شان از خانه، با اتصال دوشاخه‌ای به پریز که آن سرش سیم لخت دارد، برق را مثل جریان آب وارد خانه می‌کنند و بعد در آن شنا می‌کنند، قایق‌سواری می‌کنند و ... والدین در بازگشت، فرزندان خود را مرده می‌یابند و پزشکی قانونی گواهی می‌دهد که آنها غرق شده‌اند!
*
بگذارید ببینیم چطور می‌شود یک ایده غیرواقعی را به شکلی کاملاً تصادفی انتخاب کنیم و بعد با پرداختن به جزئیات واقعی آن، واقعی‌تر از هر واقعیتی جلوه‌اش دهیم. ایده «جک و لوبیای سحرآمیز» چطور است؟ همه شما این حکایت را شنیده‌اید و چیزی پرده‌پوشی شده ندارد. می‌دانیم که «زمان» و «مکان» چندان نقشی در وقایع آن ندارند همچنان که «عمق صحنه» در آن غایب است. حکایتی است که فقط رمز و رازش آن را سرپا نگه داشته و البته قدرت تخیل‌اش. اولین کاری که برای واقعی‌کردنش باید انجام دهیم چیست؟ معلوم است! باید امروزی‌اش کنیم. به «مکان» و «زمان» اجازه دهیم که سکان روایت را به دست بگیرند و شخصیت‌ها را هم از «تخت» بودن نجات دهیم و سه بعدی‌شان کنیم. چطور است این طور شروع کنیم: «چرخ خیاطی‌شان، تنها چیزی بود که از آن مصیبت بزرگ برایشان مانده بود، بعد از این که پدرش از کارخانه فورد اخراج شده بود و سری به کافه «نهنگ سفید» زده بود و دو ساعت بعد، زیر کامیونی که از ممفیس گوشت گاو یخ زده می‌آورد، در چهل و دو سالگی مرده بود. کلانتر گفته بود که نمی‌شود هیچ جوری از بیمه پولی گرفت چون تنها بخش سالم آن خدا بیامرز مچ دست راستش بوده که توی اون، یک بطری از سر اتفاق سالم پیدا شده که تویش ... کلانتر با تأسف سر تکان داده بود تقریباً همان جور که کشیش پیر تنها کلیسای شهرک که از سر اتفاق سیاه هم بود پس از خروج از اتاقک اعتراف، سرتکان می‌داد؛ و حالا آنها مجبور بودند چرخ خیاطی را که سه قسط‌اش عقب افتاده بود بفروشند تا بتوانند حبوبات و نان بخرند. 1930 عجب سال گندی بود حتی دیگر، کسی هوس سفارش دادن یک پیراهن ساده را هم نمی‌کرد. جک، صبح یکشنبه، چرخ خیاطی را روی دوش گرفت و برد که توی بازار دست دوم فروشی، آبش کند. از کجا می‌دانست که غروب همان روز، 15 دلاری را که در جیب دارد می‌دهد دست دو تا نره غول سفیدپوست که بنزین ریخته بودند روی پیرزنی سیاهپوست و می‌خواستند با سوختن یک پیرزن سیاه، در غروب سرد نوامبر گرم شوند. پیرزن آغشته به بنزین، که در شهرک به جنون مشهور بود و شب‌ها، زیرطاقی کلیسا می‌خوابید، سه تا لوبیا داده بود دست جک و در حالی که با دهان بی‌دندانش می‌خندید داد زده بود همیشه معجزه‌ای هست! سه تا لوبیا در مقابل یک چرخ خیاطی 35 دلاری تقریباً نو، که 15 دلار فروخته شده بود و هنوز 10 قسط 3 دلاری‌اش باقی مانده بود و سه قسط‌اش هم پرداخت نشده بود! جک ترجیح می‌داد جای برگشتن به آن آلونک یخ زده که از سر احترام به آن می‌گفتند «خانه» برود زیر یکی از همان کامیون‌هایی که از ممفیس گوش یخ زده می‌آوردند.» می‌بینید! همان حکایت «جک و لوبیای سحرآمیز» است با کمی جزئیات! بله کمی جزئیات! «جزئیات خیلی مهم‌اند» می‌توانید این جمله را قاب کنید و توی اتاق‌تان روی دیواری که بشود توی آن میخ فرو کرد بزنید. شما که توی خانه‌های پیش‌ساخته بتونی زندگی نمی‌کنید، می‌کنید؟ نه! مطمئناً نه! این جور خانه‌ها به درد بالا رفتن لوبیا از سقف‌شان نمی‌خورند. اصلاً خاکی توی آنها نیست که لوبیاها بتوانند از توش بروند بالا. شما برای قصه جک و لوبیای سحرآمیزش احتیاج به این خانه‌های چوبی دارید که از درز چوب‌های «کف‌»اش، هزار پاهای قهوه‌ای بیرون می‌زنند و گاهی اوقات مجبورید، قهوه جوش را با همه محتویات قهوه‌اش خالی کنید بیرون تا دچار مشکل دیری انعقاد خون نشوید. در 1930، این مشکل بزرگی بود: هزار پاهای قهوه‌ای. راستی یادم رفت بگویم که بهترین «واقع‌نمایی» در مورد تخیلی‌ترین چیزها جواب می‌دهد. مثلاً این که قضیه زهر هزارپای قهوه‌ای را، همین الان و خلق‌الساعه جعل کردم! کیف کردید!

 
comment نظرات ()